بمان و نظاره کن

نظاره کن آوار سنگين اشک هايم را

نظاره کن آينه ی ديدگان شب زده ام را

آيا افقی در دورست های نگاهم خواهی يافت؟

ديگر نور افکار کودکانه ام نيز به خلوت کوچه های بلوغم پا نمی
 
گذارند

به راستی سهم من از لبخندهای رضايت چه بود؟

گوئيا علم فراگرفته ام محوريت روابط فاصله ها را دارد

اميدواری من تهديدی گشته برای ظلمت سياهی شب

وجودم نقضی است بر اصل "بالاتر از سياهی رنگی نيست" آری

آری ديدگان تو حکم دوريست

عمق بی عمق خاطراتت روز به روز و لحظه به لحظه با گرد و خاک
 
 حافظه ی رها گشته ام محو ميشوند

ديوار سکوت را بشکن

چيزی به زبان بياور

غم سنگين سکوت را بر دوش من تحميل نکن

من تا مرز جنون خالی گشته ام

غربتی که وجود قلبم را فراگرفته به ياد آور


مرا به ياد آور